دانلود

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد

                                      

                                                                    







ADS


داستان خوردن ممه
 
عشق خودم سلما | داستان سكسي
https://ajabjayi.wordpress.com/2011/06/25/عشق-خودم-سلما/
Translate this page
Jun 25, 2011 – گفت اختیار داری عزیزم دیگه داشتم از خود بی خود میشدم دست گذاشتم کنار کمرش خدمو کشیدم نزدیکتر آروم لبمو رسوندم به لبش و شروع کردیم به خوردن لبامون طوری به هم می پیچیدیم که انگار هزار ساله با همیم طوری عشق بازی میکردیم که دیگه هیچی حالیمون نبود سلما سینه هاشو چسبونده بود به سینه های من و با حس عجیبی …
eternal1999 on Instagram: “خونه خالی:قسمت دوم پسره دختره رو بغل کرد
https://www.instagram.com/p/8LvoBgQ2GC/
Translate this page
Sep 28, 2015 – دختره یه تاپ چسبون مشکی پوشیده بود و از اون فاصله سینه های بزرگ و سفیدش معلوم بودن. سر پسره رفت لای سینه های دختره.کیرم شق شده بود. در عرض چند ثانیه هردوتا کاملا لخت شده بودن. پسره شروع کرد به خوردن سینه های دختره.دختره نفسای بلند میکشیدو بی قرار خودشو رو تخت بالا و پایین میکشید.دستشو برد و …
Google Reader
hotgram4.filmiro.com/2017/02/26/…/887622014683054128.html
Translate this page
Feb 26, 2017 – سال تحصیلی اول دبیرستان با حسین یکی از دوستانم یک روز نامه فروشی راه انداختیم و کاسبی خوبی هم داشتیم تا اینکه بعد از مدتی حسین با چند دختر دوست شد که مهستی (هستی صداش می کردند و 10تایی هم سفت زن داشت) ،مینا(که دختر عموی حسین بود ) و ملیکا از جمله دوستان حسین بودند که با من هم دوست شدند.اوایل من …
خوردن شیر زن عموم – شهوانی
https://shahvani.com/dastan/خوردن-شیر-زن-عموم
Translate this page
Nov 24, 2017 – … کاربران داستان آپلود کنند گفتم یک خاطره از خودم بنویسم که به این سایت مرتبط هست ولی سکسی نیست. اینم بگم که من اصلا تابه حال هیچ سکسی نداشتم وخودارضاییم نکردم. =================================== من رامین هستم (اسم مستعار البته) می خواستم خاطره شیر خوردن از سینه زن عمومو تعریف کنم.
خوردن ممه خوردن ممه چند شب پیش توی اتوبوس نشسته بودم. – کلوب
www.cloob.com/u/half_time/25683606
Translate this page
Jan 8, 2012 – خوردن ممه خوردن ممه چند شب پیش توی اتوبوس نشسته بودم. ماشین خلوت بود و به جز من و آقایی که دو، سه ردیف پشت سرم بود، چهار تا مرد هم روی ردیفهای آخر کنار هم نشسته بودند، مشغول خوش و بش و بگو و بخند. هوا تاریک شده بود نمیتونستم روزنامه ای رو که دستم گرفته بودم بخونم. حوصله ام سر رفته بود و مونده بودم چکار …

 







NS